بعد از جنگی بزرگ و سرنوشت ساز، کوروش بزرگ شاه هخامنشی به وزیر خزانه داری خود دستور داد تا هنوز خستگی از تن سربازان بیرون نرفته، غنایم جنگی باقی مانده را به نسبت مساوی بین آنها و درجه داران ارتش تقسیم نماید. آن روز آشپزها برای ناهار آبگوشت پخته بودند.کوروش داخل سراپرده نشسته بود و با کرزوس مشاور خود که روزگاری یکی از فرمانروایان بزرگ جهان بود سخن می گفت. یک نفر با كسب اجازه غذای کوروش را درون سینی نزد او آورد. کوروش درپوش ظرف را برداشت، بوی مرغ بریان فضا را پر کرد. شاه ایران از غذای سربازها پرسید گفتند: آبگوشت است همه کنار هم نشسته اند و مشغول صرف غذا هستند. کوروش در ظرف را گذاشت و گفت: من می خواهم با سربازان هموطنم غذا بخورم. سینی را جلو کرزوس گذاشت و از او خواست مرغ بریان را بخورد. سپس از سراپرده بیرون رفت سربازان که مشغول خوردن غذا بودند، با دیدن او دست کشیدند و از جا بلند شدند. کوروش با لبخند همیشگی خود گفت: راحت باشید می توانم کنار شما غذا بخورم؟ کسی چیزی نگفت سربازان در حالیکه از شوق چشمانشان خیس اشک شده بود، سکوت کرده بودند و به او می نگریستند. کوروش به طرف آنها رفت جای خالی پیدا کرد و نشست. همه را دعوت به نشستن کرد و گفت: یادتان رفت همسنگرتان را برای غذا خوردن صدا کنید برای من آبگوشت بیاورید. همه در محیطی صمیمی و آرام مشغول صرف غذا شدند.
بعد از پایان غذا کزروس که مثل همیشه از رفتار کوروش تعبجب کرده بود به او گفت:
- شما فرمانروای ایران هستید باید با دیگران تفاوت داشته باشید غذا و مکان غذا خوردن شما باید ازآنها جدا باشد.
کوروش لحظه ای فکر کرد و گفت:
- من انسانی هستم مانند همه آنها. دوستشان دارم چون کنارم هستند، تنهایم نمی گذارند و برای سرافرازی کشورشان جان می دهند من فقط نقشه جنگی می کشم و مراقبت می کنم تا همه چیزی با نظم و انضباط انجام شود. خودم هم وارد جنگ می شوم اما سختی کار بر دوش آنهاست اگر نباشند، من هم نیستم ایران هم نیست. افتخار من در کنار مردم بودن است و آرزویم، وجود صلح و آرامش در بین همه مردم دنیا.


کرزوس سرش را پایین انداخت و گفت:
- سخن شما درست است ولی چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی دارید و همه را به سربازانتان می بخشید؟
کورش گفت:
- اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
كزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت:
- برو به سربازان بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین همرزمانش جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. سربازان هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت :
- ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران نگهداریشان مي شدم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد. مال و ثروت ماندگار نیست دوستی و محبت مردم و خشنودی آنهاست که خدا را راضی نگه می دارد من بنده خدا هستم چون دیگر بندگانش. شادي مردم مرا شاد مي كند.